-
رستم و توس و تهمینه و زال و خاله و سوسول و....
جمعه 21 بهمنماه سال 1390 13:48
نمی دونم راجبشون چی بگم! نه به پریروزشنو که همشون عین سگ ریختن به هم و زدن با تیپ و پات هم ! نه به دیروزشون که همشون با هم خوش خرم می گفتن و می خندیدن و نه به دیشبشون که معلوم نبود چشونه! همشون دیوونه شدن! اگه حرفی بهشون زدم واسه خودشون زدم! نمی دونم به درک! بزار هر غلطی که می خوان بکنن! آتیشش مثه اون احمق دامن...
-
اووووف
چهارشنبه 14 دیماه سال 1390 20:29
خیلی وخ بود که ننوشته بودم توی تو! دلم برات تنگ شده یا نشده رو هنوز خودمم نمی دونم! فقط می دونم که دلم می خواست بازم مثه قدیما می شد! با اینترنت در همه جا ! در همه حال! آی خدا! حوصله ی درس خوندن ندارم! دلم می خواد درس بخونم ولی نمیشه! تو بگو چیکار کنم!؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 مهرماه سال 1390 23:17
KashK ina ro B hishki nagam Khili dalam mgre az daste zeraye ziadi
-
عذر
شنبه 15 مردادماه سال 1390 18:05
فقط می خواستم از همشون عذر خواهی کنم! همین دیگه اعصابی نمونده برام از اخلاق گندی که دارم اه خیلی بد باهاشون حرف زدم دیگه بسه
-
همه چی
جمعه 14 مردادماه سال 1390 18:19
بگیر! نه خوبه! اینم بگیر اونم بگیر همه چیمو بگیر من که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم شماهام بخندین فقط بخندین به هر کاری که من می کنم همتون بخندین نمیشنوم بلندتر بخندین بهم همه تون بگین این دیووونه است بازم بخندین بازم بلننننننننننننننننننننننننننننننننننددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد تتتتتتتتتتررررررر
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 مردادماه سال 1390 14:52
اه اه اه اه اه بس کنین دیگه دوتایی افتادین به جون من که چی بشه مثلا فک می کنین هرچی محدود کنین بهتره؟ بیخود! اصلاهم این طوری نیست!
-
احساسات زندانی!
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 18:55
دیگه حتی حق گفتن احساساتم رو هم ندارم! دیگه چیو می خوای ازم بگیری؟؟؟؟ هیچ کاری که نمی تونم بکنم! هیچ جایی که نمی تونم برم! هیچ احساسیم نمی تونم داشته باشم؟؟؟؟ باشه! هرچی که دارموم ازم بگیر و خودت شاد باش
-
تقصیر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سهشنبه 21 تیرماه سال 1390 19:33
همه ی این که یه دوست صمیمی هم که دارم نمی تونم هیچ جایی باهاش برم تقصیر اونه! همه ی این که نمی تونم هرکاری می خوام بکنم تقصیر اونه! همه ی این که نمی تونم جایی برم که دلم می خواد تقصیر اونه! همه چی تقصیر شماهاست! همیشه منو گرفتین و نذاشتین هر کاری که خواستم رو بکنم ! شماهایین که باعث میشین همیشه با همه رو دربایستی...
-
اعتماد
پنجشنبه 12 خردادماه سال 1390 16:50
خیلی بده که آدم نتونه به کسی اعتماد منه! یا کسی به آدم اعتماد نداشته باشه! تازگیا خیلی دارم این چیزا رو می بینم! خیلی بده که آدم خودشو بگیره! خیلی بده که دو نفر از هم طلاق بگیرن خیلی بده که اعصابت از یه جای دیگه خورد باشه و خودتو و اعصابتو رو سر یکی دیگه خالی کنی!
-
(و)
سهشنبه 10 خردادماه سال 1390 20:36
-
اه
سهشنبه 10 خردادماه سال 1390 20:35
اه اه اه اه اه ا هه اهاهاهاهاهاهاهاهاهااههااه حالم به هم می خوره از اینکه همه ی مشکلات بیرونشو میاره تو خونه و میره رو اعصاب من همه اونجان اونوخ به من که ساکت و ساکن نشستم و سرم تو کتابمه گیر میده انگار دیوارم از همه کوتاه تره رو اعصاب..................................
-
نمی دونم۲
پنجشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1390 13:03
نمی دونم چرا چن وخته باهام این طوری رفتار می کنن انگار که من زیادیم بینشون! ولی بعدش یهویی خوب میشنا! دلم واسش می سوزه ۳ بار کار به این دردآوری رنج آوری رو انجام بدی و بعدشم یه غم بزرگ واسه ی همیشه تو دلت بمونه! خیلی سخته.....
-
نمی دونم
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1390 16:12
نمی دونم اگه من بمیرم یا تو یا هر کس دیگه ای.... برای بقیه چه اتفاقی میفته! حالا مردنم نه! حتی یه مریضی که آدمو از پا بندازه! دوست ندارم شیکستن اطرافیانمو ببینم اما حاضرم جونمو براشون بدم...
-
خیلی بده
جمعه 23 اردیبهشتماه سال 1390 12:49
چقد بده که یه چیزایی رو تو دلت نگه داری و نتونی به هیچکسی بگی.....
-
chera
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1390 18:09
-
مشق
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 14:39
اه همش میگن باید بیام پیش تو! حالم به هم می خوره از این کار! دلم می خواد فقط بشینم و بخندم و هر کاری که می خوامو بکنم! آخه مشق نوشتنم شد کار حالم ازت به هم می خوره! همه میرن تعصلاتو مسافرت و عید دیدنی و خوش گذرونی اونوخ من بدبخت باید بشینم اینجا مشق بنویسم
-
سال بعد
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1389 10:43
دوست دارم سال بعدم عوض بشه! اما نه بی تو!
-
نمی دانم
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 20:49
نمی دونم این حافظ چشه؟ نمی دونم بچه ها چشونه؟ نمی دونم من چمه؟ اه خل شدم دوباره حافظ دیروز یه چیزی گفت و امروز یه چیزی بچه صب یه چیزی گفتنو شب یه چیزی منم اونروز یه چیزی گفتم و امروز یه چیزی! ما را چه می شود؟!؟!؟!؟
-
ترجیح می دهم...
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 19:36
ترجیح می دهم که چیزی راجبش نگویم! نمی دانم شاید اگر بفهمی همه ی دنیا را بر سرم بریزی و اگر بدانی .... شاید نخواهد که بشود می گوید اگر قسمت باشد می شود و تو هیچ کاره ای و تو کمتر از آنی که با گفتن دو حرف ن و ه کاری از دستت بر بیاید! برای عارف اصفهانی!
-
بی هم سفر
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1389 18:34
داری بی همسفر میری مسیراشتباهاتو کی گفته آخر کاریم؟ تو دستاتو تکون میدی همین جا آخر راهه داریم از هم جدا می شیم داری میری تو بیراهه می ترسیدم از امروزی که تو. فلب کسی باشی دارم فردا تو می بینم محاله با کسی باشی داری از اول جاده ۲ راهی رو نشون میدی تو دستاتو تکون میدی همین جا آخر راهه!
-
اگر روزی نبودم
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1389 16:04
اگر روزی آمد که من نبودم باید تو بگویی به همه من رفتم و دیگر باز نخواهم گشت! تو باید به همه بگویی که من دیگر نیستم و تو باید ادامه دهی این راه تاریک و روشن و بی پایان مرا آری تو تو باید ادامه دهی این راه را!
-
تو اگر می دانی
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 17:34
تو اگر می دانی که منم خاطر خواه دوست پس نباید که بیایی بر هر کوچه ی دل! سعیده
-
دیشب۲
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 13:09
دیشب خوب بود خوش گذشت! با هم ! و بدون نگرانی! کاش می شد همیشه خندید بدون نگرانی همیشه و همیشه
-
لزومات زندگی انسان...
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 18:24
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟ لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟ لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی...
-
به خاطر
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 23:24
به خاطر آدمهایی که دیگه ردی ازشون نیست ، به خاطر لحظاتی که دیگه مال من نیست
-
خدایا
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 23:20
خدایا خدای من خدای عزیز پس چرا به این کینه ها به این حرف و حدیث ها به این غیبت های احمقانه پایان نمی دهی؟؟؟؟؟
-
وقتی اینجا می نویسم...
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 21:48
وقتی اینجا می نویسم خالی میشم راحت تر از همیشه و جا باز می شود در مغزم برای بقیه ی غم هایم پس باز هم باید بشود نوشت...
-
نمی دونم
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 19:29
ای وای بابا بفهمین من اعصابم خورد شده از دست شماها چرا تا به هم میرسین راجب همون مطلب اعصاب خورد کن حرف می زنین؟؟؟ من نمی فهمم اعصاب خودتون که خورد میشه اعصاب بقیه رو هم که خورد می کنین! پس چرا بازم میگین راجبش؟؟؟؟؟ چرا راحتمون (یا راحتشون) نمی ذارین؟ چرا این قدر ننه من قریبم بازی در میارین؟؟؟؟؟
-
بازم کارنامه
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 15:11
اااااااااااااهههههههههههههه بازم کارنامه! شدم ۷۴/۱۸! نفر سوم ! از این ترم واسه خودشون طرح ریختن که خیر سرشون کارنامه ها رو اینترنتی بدن بهمون دلم می خواست کلشونو بکنم! آخه روانیای دیوونه کارنامه ی ماست ! به ننه و بابا هامون چه ! که یوزر نیم و پسشو دادین به اونا و ازشون قسم گرفتین که به بچه ها ندن!؟!؟!؟!؟!؟؟! اه منم...
-
چشمات
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 15:01
تو که چشمات خیلی قشنگه. رنگ چشمات خیلی عجیبه می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم رفتش! می دونستی یا نه؟ می دونستی که چشامی ! همه ی آرزو هامی می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی....